حکايت
حاکمي تخته سنگ بزرگي را در وسط جاده قرار داد و براي اينکه عکس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي کرد .
بعضي از ثروتمندان و نديمان پادشاه از کنار تخته سنگ بي اعتنا رد مي شدند و گاهي غرولند مي کردند که اين چه حاکم بي عرضه اي است که اين شهر دارد . با اين حال هيچ کس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمي داشت تا اينکه يکي از روستائيان که روي دوشش ميوه و سبزيجات بود به سنگ رسيد . بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي که بود سنگ را به کناري برد . ناگهان کيسه اي را ديد که در زير تخته سنگ قرارداده شده بود . در کيسه را باز کرد و در ان مقداري سکه طلا با يک يادداشت پيدا کرد .
حاکم نوشته بود :
« هر سد و مانعي ممکن است فرصتي براي تغيير زندگي باشد . »
+ نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 0:52  توسط معین
|
